تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers MyLayout Profile Editor خاطرات بهراد
خاطرات بهراد

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



برف بازی
يه برف بازي كوچولو

خيلي وقت نداشتيم بيشتر برف بازي كنيم ايشاالله زمستون بهت قول دادم يه روزي كه برف اومد بريم حسابي بتركونيم و آدم برفي درست كنيم


چهارشنبه 25 آبان1390 توسط لیلا



شب تولدت
عزيز دلم فردا تولدته. 4 سالت تموم ميشه قشنگ مامان باورم نميشه 

انگار همين ديروز بود كه دقيقا 4 سال پيش همچين شبي من آماده بودم براي اينكه صبح برم بيمارستان تا قشنگترين آرزوي زندگيم برآورده بشه

تا قشنگترين هديه ايي كه ميتونستم تو اين چند سال بگيرم رو از خدا بگيرم. خداي عزيز ازت ممنونم هميشه بخاطر داشتن بهراد ازت ممنونم هيچوقت نمي تونم همچين محبت بزرگي رو كه به من كردي رو فراموش كنم.

امشب پسرم كنار من نيست و با خانواده بابايي در شمال تولدش رو جشن ميگيره. عزيزم تولدت مبارك و ماماني تصميم داره تو هفته آينده يه جشن كوچولو برات بگيره.

دوستت دارم. بازم ممنونتم كه پيشمي و كنارمي و دوسم داري.

برام هيچ حسي شبيه تو نيست

كنار تو درگير آرامشم

همين از تمام جهان كافيه

همين كه كنارت نفس ميكشم

برام هيچ حسي شبيه تو نيست

تو پايان هر جستجوي مني

تماشاي تو عين آرامشه

تو زيباترين آرزوي مني


چهارشنبه 6 مهر1390 توسط لیلا



بهراد و دوستاش در حیاط خونه آرین
مامان گل آرین همه دوستان نی نی سایتی آرین رو دعوت کرد تو حیاطشون و کلی هم زحمت کشید مرسی نگین عزیزم

بهراد و باران تو خونه درختی

وقتی بهراد و اهورا و ایلیا افتادن به جون دیوار

و آنگاه که آرین بیدار میشود و شروع میکند به دعوا کردن بچه ها که این کار رو نکنن

بچه ها مشغول غذا دادن به طوطی بیچاره که شانس آوردیم سکته نکرد

تمام سعی و تلاشم رو کردم که یه عکس دسته جمعی ازشون بگیرم

روز خوبی رو داشتیم از مامان آرین عزیزم بازم تشکر میکنم.


دوشنبه 14 شهریور1390 توسط لیلا



کیدزکلاب و تولد فرگلی و دیدن آقا کوروش
یه روز خوب شهریور که پر از تولد هست رفتیم کیدزکلاب تا هم کوروش و مامان گلش که از کرمانشاه اومده بودند رو ببینیم و همان روز مصادف شد با تولد فرگل عزیزمون. بدون هیچ توضیحی میرم سراغ عکس ها

رهام - بهراد- اهورا- ایلیا

اون دو تا ماشین آرین و کوروش هستن و رهام و بهراد و اهورا هم این جلو هستن

این دو تا منو کشتننننننننننننننننننننننننن

وای وای باران و بهراد و ببینین


پنجشنبه 10 شهریور1390 توسط لیلا



اتاق بهرادم در یک روز تعطیل


پنجشنبه 10 شهریور1390 توسط لیلا



یه بهراد نویسنده
یه روز جمعه کسل کننده که نمی دونستیم چه کار کنیم تصمیم گرفتم به بهراد یاد بدم که اسمش رو بنویسه :


جمعه 28 مرداد1390 توسط لیلا



یه خاطره کوچولو
یه بهراد کوچولو با ۴ تا دندون

و حالا


جمعه 21 مرداد1390 توسط لیلا



دکوراسیون جدید اتاق بهرادم
از اونجاییکه حدود ۲ ماه پیش من خوابیدی و یه بار هم گفتم که چقدر به هردومون خوش میگذشت ولی دیگه باید برمی گشتی اتاق خودت ما هم تصمیم گرفتیم دکور اتاق رو عوض کنیم تا یه تنوعی برات باشه

 


جمعه 21 مرداد1390 توسط لیلا



بردیا جون
این آقا بردیای ما که از دذفول اومده بود و لطف کرد مامان گلش به ما زنگ زد و ما هم همه چی رو ول کردیم و زودی یه قرار پارک ساعی گذاشتیم

بهراد و کارین و بردیا


جمعه 21 مرداد1390 توسط لیلا



این پسرمه
یه بهراد کوچولویه تپل ۳ ماهه

یه بهراد ۸ ماهه وقتی برای اولین بار خودش نشست و ما دیگه کلی ذوق کردیم

اینجا ۹ ماهه بودی حدود ۵ دقیقه تو این حالت مونده بودی

اینجا ۱ سال و یه ماهت بود از حموم اومدی و چهار دست و پا رفتی روی مبل

لحظه لحظه اون روزها رو یادمه. از همون روز اول عاشقت شدم . وقتی اولین بار توی بیمارستان دیدمت اشک توی چشمام جمع شده بود چشمات یکیش باز بود یکیش بسته به پرستار گفتم چرا این شکلیه؟؟؟؟ خندش گرفته بود از حرف من

وای که چقدر راه می بردیمت . فکر کنم ۶ ماه توی بغل راه می بردیمت. هنوز هم یه موقع ها بغلت میکنم و راه می برمت.

کاغذ کادو های رنگی چسبونده بودم به پشت مبل جایی که می شستم و تو توی بغلم بودی خیره میشدی به رنگ های کاغذ.

وقتی سینه خیز میرفتی تمام حال رو با بالش بسته بودم و یه خونه برات درست کرده بودم توش پر  از اسباب بازی و یه ملافه هم روی فرش پهن بود وقتی اونجا بودی خیالم راحت بود تا اینکه یه روز دیدم خودتو همچین از روی بالش ها پرت کردی و اومدی اینور کلی هم ذوق کرده بودی

بعد یادمه روز تولدم ۱۷ تیر ۸۷ بود که چهاردست و پا شدی و چند ماه طول کشید تا راه افتادی.

آخیش یاد اون روزها بخیر. چقدر زود گذشت. با اون همه دغدغه ولی زود گذشت. می ترسم . می ترسم که این روزها هم زود بگذره و نتونم اونجوری که دوست دارم ازت لذت ببرم. بزار یواشکی یه اعترافی بهت بکنم الان حدود ۲ ماهه که شب ها پیش من میخوابی. هر شب بهت میگم که نه بهراد باید سر جات بخوابی ولی توی دلم میگم خدا کنه گریه کنه و بگه نه بعد می گم ولی فردا شب باید سر جات بخوابی تو هم میگی باشه ولی باز فردا شب همون آشه همون کاسه. خیلی حال میده وقتی میخوایی بخوابی ماچم میکنی و میگی دوستت دارم من هم میگم من هم دوستت دارم بعد می گی من بیشتر دوستت دارم خلاصه کلی برنامه داریم باهممممممممممممم. تازه نصفه شب ها هم دستت رو میگیرم و بوس میکنم دیگه این است روزهای با تو بودن دیگه.

بله از دهنت نمی افته اگر بهت بگم آره میگی آره نه بله.

وقتی بهت میگم باشه میگی باشه نه چشم

عزیز دلم همیشه از خدا میخوام که کنار ما خوشبخت باشی و خوشحال امیدوارم بتونم راضی نگهت دارم و بتونم . خدایا ممنونم بخاطر داشتن همچین فرزندی و تمام تلاشم رو میکنم برای خوب بودن و خوب تربیت کردن.


شنبه 15 مرداد1390 توسط لیلا