|
یه بهراد کوچولویه تپل ۳ ماهه

یه بهراد ۸ ماهه وقتی برای اولین بار خودش نشست و ما دیگه کلی ذوق کردیم

اینجا ۹ ماهه بودی حدود ۵ دقیقه تو این حالت مونده بودی

اینجا ۱ سال و یه ماهت بود از حموم اومدی و چهار دست و پا رفتی روی مبل

لحظه لحظه اون روزها رو یادمه. از همون روز اول عاشقت شدم . وقتی اولین بار توی بیمارستان دیدمت اشک توی چشمام جمع شده بود چشمات یکیش باز بود یکیش بسته به پرستار گفتم چرا این شکلیه؟؟؟؟ خندش گرفته بود از حرف من
وای که چقدر راه می بردیمت . فکر کنم ۶ ماه توی بغل راه می بردیمت. هنوز هم یه موقع ها بغلت میکنم و راه می برمت.
کاغذ کادو های رنگی چسبونده بودم به پشت مبل جایی که می شستم و تو توی بغلم بودی خیره میشدی به رنگ های کاغذ.
وقتی سینه خیز میرفتی تمام حال رو با بالش بسته بودم و یه خونه برات درست کرده بودم توش پر از اسباب بازی و یه ملافه هم روی فرش پهن بود وقتی اونجا بودی خیالم راحت بود تا اینکه یه روز دیدم خودتو همچین از روی بالش ها پرت کردی و اومدی اینور کلی هم ذوق کرده بودی
بعد یادمه روز تولدم ۱۷ تیر ۸۷ بود که چهاردست و پا شدی و چند ماه طول کشید تا راه افتادی.
آخیش یاد اون روزها بخیر. چقدر زود گذشت. با اون همه دغدغه ولی زود گذشت. می ترسم . می ترسم که این روزها هم زود بگذره و نتونم اونجوری که دوست دارم ازت لذت ببرم. بزار یواشکی یه اعترافی بهت بکنم الان حدود ۲ ماهه که شب ها پیش من میخوابی. هر شب بهت میگم که نه بهراد باید سر جات بخوابی ولی توی دلم میگم خدا کنه گریه کنه و بگه نه بعد می گم ولی فردا شب باید سر جات بخوابی تو هم میگی باشه ولی باز فردا شب همون آشه همون کاسه. خیلی حال میده وقتی میخوایی بخوابی ماچم میکنی و میگی دوستت دارم من هم میگم من هم دوستت دارم بعد می گی من بیشتر دوستت دارم خلاصه کلی برنامه داریم باهممممممممممممم. تازه نصفه شب ها هم دستت رو میگیرم و بوس میکنم دیگه این است روزهای با تو بودن دیگه.
بله از دهنت نمی افته اگر بهت بگم آره میگی آره نه بله.
وقتی بهت میگم باشه میگی باشه نه چشم
عزیز دلم همیشه از خدا میخوام که کنار ما خوشبخت باشی و خوشحال امیدوارم بتونم راضی نگهت دارم و بتونم . خدایا ممنونم بخاطر داشتن همچین فرزندی و تمام تلاشم رو میکنم برای خوب بودن و خوب تربیت کردن.
|