خاطرات بهراد

مهد كودك ارژنگ

اگه در محدوده آپادانا دنبال مهد كودك خوب هستيد من ارژنگ رو بهتون معرفي ميكنم .


من خيلي راضيم. هم پرسنل خوب داره هم مديريت خوب. هم جاش خوبه. حياط خوبي كه بچه ها صبح ها ورزش ميكنند. سالن بزرگ ناهار خوري و كلاس هاي بزرگ خوب.

اردوهاي خوب براي بچه ها داره. چيزي كه من خيلي دوست دارم يه نظم خاصي داره كه مهد قبلي بهراد اين نظم رو نداشت.

كلاس موسيقي هزينه جدا نداره 


آدرس رو مينوسيم:

خيابان سهروردي شمالي- خيابان خرمشهر- خيابان عربعلي- كوچه ششم - پلاك 45

تلفن : 88529256


خانمي كه شماره پاليم رو ميخواستي: 22049680

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1392ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

پايدار باشيد

 

 

قويتر از سنگي هستم كه با قطره

 

آبي بي ارزش سوراخم كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

مهد كودك ارژنگ

به نام خدا

سال ۹۲

اولين تغيير سال ۹۲ عوض كردن مهد كودك تو بود.

امروز براي من تداعي اولين روزهاي مهد رفتن تو بود با اين تفاوت كه تو اون موقع ۱.۵ سالت بود ولي الان ۵.۵ هست .

امروز دوباره گريه كردي

امروز دوباره التماس كردي

امروز دوباره ناله ميكردي كه نرو

التماس ميكردي كه ميخوايي باهام بيايي. امروز باهم اشك ريختيم ولي اينبار من يواشكي گريه كردم من بايد جلوي تو خودم رو آدم محكمي نشون بدم. بايد فكر كني كه من خيلي قوي هستم و آدمي هستم كه تو ميتوني بهم تكيه كني بخاطر همين با تمام اشكي كه ريختي و به پاي من افتادي من با قاطعيت گفتم نه بهراد بايد بموني وقتي از كلاست اومدم بيرون زانوهام سست شده بود اشك از چشمام سرازير بود ولي تو فكر ميكردي چه مامان سنگ دلي منو نميبره.

عزيزم من يه مادرم تحمل ديدن اشك تو رو ندارم. من سنگ نيستم ولي بايد خودم رو سنگ نشون بدم. سخته ولي تو ديگه بزرگ شدي و من بايد خودم رو اصلاح كنم. من بايد بفهمم كه تو مرد شدي يه مرد كوچك كه همه چي رو ميفهمي درك ميكني و اظهار نظر ميكني.

اميدورام اينجا رو هم مثل مهد قبلي دوست داشته باشي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1392ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

موسسه مادران امروز 2

روز پنج شنبه با مصیبت رفتم موسسه بهراد یه کم حال ندار بود بردمش خونه پرهام دوستش و رفتم خیلی حرفها زده شد و شنیده شد.

بهراد جانم همه سعی و تلاشم یه زندگی ایده آل برای تو هست. خدا رو شکر که دارم به هدفم میرسم. به آرزوی همیشگیم میرسم

زندگی خیلی خوبه و هر دو خوشحالیم

خوشحالیم که برنامه های خوبی داریم

خوشحالیم که سالیمیم

تو خوشحالی که به خواسته های معقولت میرسی

من هم خوشحالم که خودم رو پیدا کردم. دیگه گم نیستم دیگه همون آدم سر زنده و شادی هستم که مدت ها بود نبودم.

کلاسهاتو به طوری معمول میری

روزهای یکشنبه کلاس موسیقی

روزهای دوشنبه و چهارشنبه ژیمناستیک

و فونیکس هم هر روز

روز جمعه جشن کریسمس در مجموعه پالیم با آرین و نگین عزیز بودیم که کلی خوش گذشت و خندیدیم و رقصیدی و لذت بردی.

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1391ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

موسسه مادران امروز

با کلی تاخیر اومدم. نمی خوام حرف اضافه بزنم

یه مدتی هست که باهم مشکل داریم. مشکل عمده و اساسی ما همون پروژه زیبای لباس پوشیدن هست که صبح به صبح تو باید تصمیم بگیری که چی میخوایی بپوشی و این منجر میشه به ۲ حالت اگر اونی رو که بخوایی رو بپوشی با خوشحالی میریم بیرون. اگر اونی رو که من بگم رو بپوشی با گریه از خونه میریم بیرون.

خودم میدونم یه جاهایی شل میدم یه جاهایی سفت

خودم میدونم یه جاهایی عذاب وجدان منو دیونه میکنه که چرا باید وضع زندگی ما این باشه و کسی که از همه بیشتر آسیب میبینه تویی

خودم میدونم که خودم رو کلا فراموش کردم و دارم برای تو زندگی میکنم ولی اینها فایده نداره

چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم که نه مادر خوبی هستم نه کارمند خوبی نه دوست خوبی هیچی نیستم. هیچی

چرا جایی که این همه تلاش میکنم برای بهتر شدن زندگی ولی اخلاق های بهراد روز به روز داره بدتر میشه؟؟؟؟؟ خب اینها نتیجه تربیت غلط منه. ولی آخه من هرچقدر هم تلاش کنم ولی باز هم مگه تنهایی میشه ؟؟؟؟ میشه هم مادر باشی هم پدر؟؟؟

 

خیلی گفتنی ها دارم ولی به دلایلی نمی نویسم فقط بهراد امیدورام بزرگ شی خودت همه چی رو بفهمی

خوب ها رو بشناسی بد ها بشناسی بفهمی کی برات دل سوزوند کی نسوزوند

دلم نمیخواست تنفر رو بهت بشناسونم ولی بزرگ که بشی میفهمی که باید از چه کسانی متنفر باشی و هیچوقت براشون آرزوی شادی نمیکنم.

خلاصه بگذریم

موسسه مادران امروز

از آنجاییکه یه مدت هست که قاطی کردم با تو به مشکل برخوردم و هر کی یه نظری داد بهتر دونستم برم با یه مشاور مشورت کنم اول رفتم یه جایی که اسم نمی برم زیاد خوشم نیومد. نگین عزیزم موسسه مادران امروز رو بهم معرفی کرد

رفتم مشاوره ۲هفته پیش

از آنجاییکه فقط ۱ساعت وقت داشتم ولی حرفم رو زدم و حرفهایی شنیدم. از خانم مشاور خیلی خوشم اومد کلی حرفاش به دلم نشست

خانم بهم گفت:

سن ۵ سالگی اوج سنی هست که بچه از پدر تقلید میکنه

۵ سالگی اوج سن نه گفتن و لج بازی هست که بسیار هم خوب هست چون بچه در بزرگسالی میتونه این نه گفتن رو پرورش بده

به مسئله لباس اشاره کردم گفت یه نوع وسواس داره. یه مدت اصلا گیر نده ببینیم برطرف میشه یا نه یه مدت فقط همون لباس رو براش بزار و همه چی رو از جلو دستش بردار (من این کار رو کردم و باعث خوشحالی بهراد شده و دیگه صبح ها بدون بحث از خونه میریم بیرون و هیچ اصراری نمی کنه که یه چیز دیگه بپوشم)

البته تصمیم دارم بعد از یه مدت یکی دیگه از شلوارهاشو بیارم و بگم اون لباسش رو دزد برد یا سوراخ شد

به خانم گفتم که بهراد بسیار توجه میخواد بخصوص توی جمع گفت همیشه قبل از اینکه طوری رفتار کنه که نیاز به توجه بخواد تو یه دستی بزن و توجه کن

بهراد نیاز به یه محیط گرم داره آیا من میتونم به تنهایی این محیط رو فراهم کنم؟؟؟؟

خدایا چقدر سخته

این پنج شنبه هم وقت دارم میخوام انقدر برم تا بتونم حدااقل مادر خوبی باشم یعنی میشه؟؟؟؟؟

دفعه پیش که رفتم تا مدت ها خیلی خوب بودم الان دوباره شارژم داره تموم میشه. نیاز دارم به مشاور وقتی میرم و حرف میزنم و راهکار هایی جلوم میزاره که بتونم برای بچه ام برای پاره تنم خوب باشم خوشحالم میکنه. وقتی من خوشحالم بهراد هم خوشحاله اینو دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1391ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

درگير روياي توام

درگیر رویای توام

منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت

تو منو انتخاب کن

دلت از آرزوی من

انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من

چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم

تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا

احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی

انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری

اصرار من بی فایدست

هر کاری میکنه دلم

تا بغضمو پنهون کنه

چی میتونه فکر تو رو

از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بذار

یا که از عشقت کم نکن

تمام تو سهم منه

به کم قانعم نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1391ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

از تو از من از ما

بهرادي هستيم باهم كنار هم

 

۱-از تولد ۳ سالگيت كه وی اسمايل برات خريده بودم خيلي تو اين مدت باحاش حال نكردي مامان آرين جونم بهمون يه بازي جديد داد كه اگه خوشت بياد برات بازي هاي ديگه هم بخرم. خلاصه ديروز افتتاح كرديم و حسابي با بازي قبليت و بازي جديد حال كردي. كلي ذوق كردي البته كه نمي شيني  خودت تنهايي بازي كني من هم بايد پيشت بشينم. اونش خيلي مهم نيست مهم اينه كه تو سرگرمي

۲- از مرغ عشق هايي كه برات خريدم بگم كه دوستشون داري ولي نمي دوني چطوري بايد به اين بدبخت ها محبت كني. تا سر منو دور مي بينيني ميري سراغشون و با شمشير و دستمال كاغذي و خلاصه هر چي گيرت بياد بهشون محبت ميكني...............

ديروز ديدم بادكنك باد كردي و گذاشتي جلوشون و داري بادش رو خالي ميكني اون بدبختها فكر كردن طوفان شده. نتيجه اخلاقي داشتن پرنده در منزل ما = همه ميگن سرمون ميره انقدر مرغ عشق ها ميخونن ولي مال ما تا چشمشون به ما مي افته بدبختها لال ميشن و صداشون در نمياد.

۳- گفته بودم كه هميار پليس شدي و صبح ها خودت از ماشين پياده ميشي و ميري مهد؟؟؟؟

۴- سوالهاي جديدت ماماني اين از چي ساخته شده؟؟؟ ديگه از چي؟؟؟

مثال: ماماني ماشين از چي ساخته شده؟

از آهن

ديگه از چي؟ از لاستيك

ديگه از چي؟ از شيشه

ديگه از چي؟ از لوله

ديگه از چي؟ واييييييييييييييييييييي ديگه بايد هزار تا چيز رو بگم تا رضايت بدي

۵- چيزي كه دلم رو ميسوزونه اينه نمي تونم مثل گذشته از نظر مالي بهت برسم و برات خريد كنم چون واقعا در مضيقه هستم. دركش الان برات سخته ولي اميدوارم بزرگتر شدي بفهمي كه از روي بدجنسي نبوده واقعا نميشه.  يه موقع وقتي ميريم خريد يه چيزي ميخوايي و ميگم بهراد جانم فعلا اوضاع مالي مناسبي نداريم. سعي ميكنم با اين وضع موجود چيزي برات كم نزارم ولي خوب نميشه. حتما درك ميكني. اينو مطمئن هستم.

۶- وضع غذا خوردنت بهتر شده درسته كه بازم دق ميدي و كم ميخوري و همون كم خوردن رو سعي ميكنم خوراكي مفيد بهت بدم. هفته ۲ روز ماهي رو تو برنامه غذايت گذاشتم و خدا رو شكر ماهي رو هم دوست داري البته با كلي ليمو ترش.

 بزرگ شدنت رو مي بينم و درك ميكنم و لذت ميبرم و به خودم مي بالم و از خدا تشكر ميكنم. سالم باشي گل زندگي من

چيزي نمونده تا تو گل زندگي من ۵ سالگيت رو تموم كني. باورم نميشه ۵ ساله كنار هم هستيم. وقتي به اون روزها برميگردم اشك در چشمانم حلقه ميزنه يادم مي افته چه روياهايي داشتم. داشتن يه بچه سالم يه همدم داشتن يه بچه كه دستش رو بگيرم و بيرون ببرم.

اي خدا بابت بهراد ازت ممنونم و بابت مسائل ديگه نمي دونم چي بگم. فقط ميسپرم به خودت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1391ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

ادامه زندگي با تو

عزيزم

بهراد نازم همه چي در جريانه. زندگي من و تو هم ميگذره، سخت هست ولي گذراست. دوست دارم ازت عكس بزارم ولي سايت هايي كه ميشناسم فيلتر شده.

مهم نيست مهم چيزهاي ديگه تو زندگيه،

مهم اينه كه تو سالمي

مهم اينه كه تو جلوي چشممي

مهم اينه كه بيشتر از تخم چشمام بهت ميرسم و از خودم ناراضي نيستم چون هر چه در توان دارم برات ميكنم. يه موقع ها فكر مي كنم بيشتر از اوني كه دارم رو ميكنم اميدوارم كم نيارم

راحت نيست بهراد جانم مسئوليت زندگي

خوش بحال آدم هاي بي مسئوليت خوش بحال اونها كه راحت اونجوري كه دوست دارن زندگي ميكنن يه زماني اينجا راحت بودم و هر چي دلم ميخواست مي نوشتم ولي اينجا رو هم از من گرفتن. تنها جايي كه راحت بودم و دردو دل ميكردم رو هم از من گرفتن. از اينكه اينكه مجبور باشم حساب شده حرف بزنم معذبم. خستم كردي راحتم بزار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

برنامه تابستانی

پسر گلم

امسال تابستان ۹۱ دلم میخواست برنامه های خاصی رو برات میچیدم ولی خب بسنده کردیم به همون کلاس های مهد

کلاس اسکیت

کلاس زبان

کلاس شنا

و برنامه های عمومی مهد

اسکیت که حسابی راه افتادی و کلی پیشرفت داشتی

زبان رو زیاد نمی تونم بگم که چقدر پیشرفت داری چون من نمی دونم واقعا یه موقع بعضی کلمات رو میگی ولی نه در حدی که من مثل اسکیتت راضیم

شنا هم تقریبا یه چیزی به اسم آب بازیه  دوست داشتم حرفه ایی یاد بگیری ولی خوب متاسفانه وقت کلاس شنا بردنت رو ندارم. ولی خب همین هم مهمه که خودت دوست داری

تقریبا تمام غروب ها رو میریم پارک مگر اینکه چیزی پیش بیاد .

باهم نقاشی میکنیم

باهم کارتون میبینیم

باهم سریال میبینیم

به هم عشق می ورزیم.

ولی خب صبح ها یه کمی حرف گوش نمیدی وقت لباس پوشیدن یه کم تا حدودی دق میدی همیشه ازت خواستم که با خوشحالی بریم ولی خب باز اینو نمی پوشم و اونو میخوام باز بحثمون میشه که بیشتر من کوتاه میام چون حوصله ندارم صبحمون خراب شه.

باز با تمام این حرفها دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

زندگي هست

ميشه هر جوري زندگي كرد

ميشه كمتر خورد

ميشه كمتر خريد

ميشه كمتر تلفن حرف زد

ميشه كمتر ..................................

خواستم فقط بگم ميشه. عزيز دلم از عهده اش برمياييم. من فقط از خدا ميخوام تو رو براي من سالم نگه داره. مال من باشي. كنار من

همدم تنهايي من، بميرم برات ، قربونت برم ميدونم مامان رو درك ميكني. سعي ميكنم هر كاري از دستم بر بياد برات انجام بدم.

ميدونم كه يه روزي سختي هاي زندگي تموم ميشه. ميدونم يه روزي من و تو به جايي ميرسيم كه وقتي به اين روزها فكر ميكنيم و حرفش رو ميزنيم از هم تشكر ميكنيم كه باهم تونيستيم از پسش بربيايم.

خدايا ازت ممنونم كه بهراد رو دارم. خدايا خودت حفظش كن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

مطالب قدیمی‌تر